در اعماق قلبم بذری می کاری،
باغبانش می شوی،
بذر سر از خاکهای دلم بر می کند،
می بالد و بزرگ می شود،
مراقبتش را به خودم می سپاری،
نهال می شود عزیز جانم،
می شود میوه دلم،
می شود نوز چشمم،
لبخند گرم تو به من نیرو می بخشد،
و جان نهال روز به روز بیشت با جانم گره می خورد،
بهار می آید،
نسیم می وزد،
شکوفه ها به روی من می خندند،
و من لبریز از شادی می گردم،
سربلند می کنم و دنبال نگاه مشتاق تو می گردم،
اما ، تو نیستی!
هراسان به دنبالت به هر سو می دوم،
اما نه!
تو نیستی!
گنج غم را در دلم می گذاری و می روی
تا زمانی، دوباره در هیاتی دیگر،
بذری دیگر برایم بکاری،
و گنجی بزرگ تر برایم به یادگار بگذاری!!
پاییز ۱۳۸۰
--------------------------------
خاکها وقتی بذری در خود ندارند غمگین می شوند!
خاکها وقتی بذری در خود ندارند بی هویت می شوند!
وقتی خاک هست، آب هم هست اما بذری نیست،
خاک و آب و باد و خورشید همه بلاتکلیفند،
بگو من با این همه گنج، بدونِ بذر چه باید بکنم؟!
می گویند در حدیثی قدسی آمده است که؛
من گنجی پنهان بودم،
خواستم که شناخته شوم،
پس انسان را آفریدم.
و در آخرین کتاب آسمانی اش آمده است که؛
انسان را بر صورت خود آفریدم
و از روح خویش در او دمیدم.
و در جایی دیگر در همان کتاب گلایه ای آمده است که؛
قدر خدا را آنطور که شایسته اوست نشاخته اند.
پس انسان هم هنوز او را نمی شناسد
و تنها این است که هرکسی به میزان ظرفیت خود،
جرعه ای یا نهایتا اقیانوسی _که هر چند عمیق و پهناور باز هم متنهایی_ می نوشد.
اگر انسان رنگ اوست
پس میل به شناخته شدن دارد،
با این تفاوت که او خود هم معلوم است و هم عالم به خود،
اما انسان؛
معلوم هست ولی لزوما به خود عالم نیست،
پس چطور این حسِّ اصیلِ نیاز به شناخته شدن
_ وقتی حتی خودت بر خودت احاطه نداری _
با کس دیگری ارضاء خواهد شد؟
پس چه جای تعجب است از این همه حس تنهایی که
وادارمان می کند بگوییم؛
بی صد هزار مردم تنهاییم!
با صد هزار مردم تنهاییم!
؟
سنگين تر است از نفَس ِ من هواي كوه
حس مي كنم كه له شده ام زير پاي كوه
بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند
فرق است در زلالِ تو و چشمه هاي كوه
در درّه اي كه عطر تو از آن گذشته است
اين هق هق ِ من است و يا هاي هايِ كوه؟
سنگ است و با تَلنگر ِ غم خرد مي شود
اين شعر را چه گونه بخوانم براي ِ كوه
پژواك اگر نمي شنوي زخمه اي بزن
ـ بغض ِ مرا ـ كه قفل زده بر صداي ِ كوه
از قله ام بخوان كه مرا باز بشنوي
از هر كجاي ِ دره و از هر كجاي كوه
(شعر از محمدعلي بهمني)
فرازي از وصيت نامه دکتر علي شريعتي
فرزندم! تو ميتواني هر گونه «بودن» را که بخواهي باشي، انتخاب کني ٬اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.
انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيتهاي روزمره زندگي و خيلي چيزهاي ديگر به آن صدمه ميزند.
اگر پياده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، ميپوسي.هجرت کلمه بزرگي در تاريخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پيغمبرانهاست.
واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نميارزد.
نخستين، با انديشيدن، علم.
دومين، با اخلاق، مذهب.
و سومين، با هنر، عشق.
(عشق) ميتواند تو را از اين هر سه محروم کند.
به اين هر سه، دنياي بزرگ پنجرهاي بگشايد و شايد هم دري...
و من نخستينش را تجربه کردهام و اين است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي ميبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن ميکشاند و خوب شدن.
و هم زيبايي و زيباييها (که کشف ميکند،که ميآفريند)
چقدر در اين دنيا بهشتها و بهشتيها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخي است.
همه برزخي است که نميبيند و نميشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نميشنوند.
همه جيغ و داد و غرغر و نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.
واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن٬ سرمايه دار است! لبريز است!
چقدر مايههاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفتهاست!
زندگي کردن وقتي معني مييابد که فن استخراج اين معادن ناپيدا را بياموزي ...
تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو ميکنم، تصادف با يکي دو روح فوقالعادهاست،
با يکي دو دل بزرگ،
با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است.
چرا نميگويم بيشتر؟
بيشتر نيست. «يکي» بيشترين عدد ممکن است.
در پايان اين حرفها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت ميکنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است.
... و عزيزترين و گرانترين ثروتي که ميتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوختهام اين و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم.
... و حماسهام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم.
يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نميشناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.
و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن «متن مردم» است . و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم.
ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد بردهايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاشهاي ماست.
---------------------------------
پی نوشت: هر جمله را که خواندم گفتم بعدی را دیگر نمی گذارم ، اما سرانجام دلم نیامد و متن کاملی را که به دستم رسیده بود اینجا گذاشتم.
دیروز بود که با تو از خاطره اولین آشناییهایمان با دکتر شریعتی حرف می زدیم، از لطافت بی نهایتِ کلماتش که به آرامی و با بی وزنی تمام وجودِ آدمی را پر می کنند. کتاب که کویر را که می خواندیم سنگین بود، باید بعد از هر پاراگرافش یک نفس عمیق می کشیدی تا بلکه این حرفها را با تمام سلولهای بدنت لمس کنی...
کیست کآشفتهء آن زلف چلیپا نشود؟
دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود
ناز کن ناز، که دلها همه در بند تواند
غمزه کن غمزه، که دلبر چو تو پیدا نشود
رخ نما تا همه خوبان خچل از خویش شوند
گر کشی پرده ز رخ کیست که رسوا نشود
آتش عشق بیفزا، غم دل افزون کن
این دل غمزده نتوان که غم افزا نشود
چاره ای نیست به جز سوختن از آتش عشق
آتشی ده که بیفتد به دل و پا نشود
ذره ای نیست که از لطف تو هامون نبود
قطره ای نیست که از مهر تو دریا نشود
سر به خاک سر کوی تو نهد جان، ای دوست
جان چه باشد که فدای رخ زیبا نشود
غزلی از غزلیات دیوان امام خمینی
-------------------------------------------------
پی نوشت: ...................... حرف هست اما در قالبی نمی گنجد برای جاری شدن!!
موهبتی است از جانب تو که می فهمم وقتی را که حال خوشی ندارم؛
می فهمم خشمم را وقتی که خشمناکم،
می فهمم بی مهری ام را وقتی که نا مهربانم،
می فهمم نادانی ام را وقتی که نمیدانم،
که بزرگواری گفته است: آگاهی بر نادانی خویش گام بلندی است به سوی دانایی
پس با وجود اینکه درد می کشم، عشقت را به خویش ارج می نهم
بیا!
آرام و آهسته بیا!
یواشتر، گرد و خاک راه میاندازی! آرامش این جوانه ها را مشوش نکن! بیا اما کفشهایت را بکن!
بی صدا، بی آنکه قدمهایت وزنی داشته باشد، قدم بردار و نزدیکتر بیا!
بیا روی درگاهی این پنجره که باد، پرده حریر بی وزن و نامرئی آنرا به آرامی تکان می دهد کنارم بنشین!
و نگاهت را به عمق این جنگل عمیق که نور آفتاب بر زمین پوشیده از برگ و جوانه اش، شوخ و شنگ سرک می کشد بدوز!
ساکت باش! حرفی نزن!
بگذار سکوت را با هم بشنویم!
نه نمی خواهیم کاری بکنیم! هیچ کار!
بی وزن و معلق همین جا می نشینیم و نگاه می کنیم!
گاهی هم خوب است اگر چشمانمان را ببندیم و سرمان را به درگاهی تکیه بدهیم و بگذاریم نسیمی که از بیرون می آید صورتمان را نوازش کند و موهایمان را افشان!
گاهی هم اگر دلمان خواست به هم نگاه می کنیم و لبخندی روانه دل هم می کنیم! اما لبخندمان باید بی صدا و بی وزن باشد! آب از آب و هوا از هوا تکان نخورد!
هیچ توضیحی لازم نیست! بیا! بیا آرام آرام و نرم نرم کنارم بنشین!
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
وقتی این وبلاگ رو شروع کردم قصدم این بود که مسافر غریبم ـ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ـ بتونه کمی از درد غربتش کم کنه، وقتی دلش میگیره اگه دور و برش کسی نیست که بره خونه ش یا بازاری ، امام زاده صالحی ، کوهی نیست که سر به اونجا بزاره و اقلا یه خورده زبان آشنا بشنوه بیاد و یه پلی بزنه به وطن، به خونه ؛ توی خونه دل من. حالا اون دیگه مدتهاست که برای خودش یه خونه داره.
کم کم اینجا شد برام یه پنجره که به سمت شماها باز میشد و گاهی وقتا که کسی نبود تا بتونم باهاش حرف بزنم از دلم - که از دل گفتن کار آسونی نیست برام - مینوشتم - که از دل نوشتن باز کار راحتتری بود برام - برای خودم و برای شما تا شما اینور پنجره رو ببینید و من هم هوایی به درون خانه دلم جاری کنم تا نفسم باز بشه ...
شاید آشنا شدین ؛ با بدیهام شایدم با خوبیهام که بدونین اینقدرها هم خوب نبوده ام یا اونقدرها هم بد نبوده ام یه آدم معمولی که اگه حتی خیلی وقتا خوب نباشه و چنگی به دل نزنه اما هیچ چیزی رو بیشتر از خوبی دوست نداره، خیلی وقتا خوش بینه چون فکر میکنه که به هر چیز که بال و پر بده ازش نتیجه میگیره اگر به امید؛ امیدش بزرگ میشه و اگه به نا امیدی؛ نا امیدی عالم رو پر میکنه
اما حالا دیگه هوای رفتن دارم، به کجا ؟ به درون! میرم به درون و پنجره رو میبندم شایدم از در پشتی سر گذاشتم به کوه و بیابون! میخواستم تا بعد از ۱۳ صبر کنم اما دلم ازم میخواد هر چه زودتر فکرمو آزاد کنم؛ از تعلق به پنجره ها !
خدا نگهدارتون باشه به معنی واقعی خدا نگهدار!
شاد باشید و پر امید و دلتون جوون باشه و خندون
![]()
دو روز دیگه سفر یکساله زمین بزرگ ما یکبار دیگه به پایان میرسه و دوباره از نو شروع میشه، و ما در اون لحظه باز زمزمه می کنیم ؛ یا مقلب القلوب و الابصار ؛ یا مدبر الیل والنهار؛ یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال. در اون یک لحظه ی کوچک اما عمیق و پر جذبه به یاد همه کسانی میفتم که گفتن به یادشون باشم و نگرانی اینکه آیا حافظه و زمان یاری میکنن که یاد همه باشم و شوق دعا لحظه ای آمیخته با بیقراری رو برام رقم میزنن...
زمین یکسال دیگه خاطره ما آدمها رو از خوب و بد تو دلش نگه داشت تا روزی به امر خدا بلرزد و هر باری که دارد بیرون بریزد و اخبار ما را باز گو کند؛ زمینی که سالها به امر خدا با رغبت توی مدار خودش گشته و سالها پس از این به امر او خواهد گشت،
و ایکاش ما هم دوباره از نو شروع کنیم؛
و ایکاش ما هم در مدار خودمون قرار بگیریم؛
خدایا! خاطره های بد ما رو از دل زمین پاک کن،
خدایا! ما از جهل خسته شده ایم ما رو به سمت نور و دانایی هدایت کن،
خدایا! خدایا ما از ظلم بیزار شده ایم ما رو بیدار کن
خدایا! همونطوری که هر سال توی تن این درختا این سبزه ها این گلها جان جدید روان میکنی، همونطوری که جوونه هاشونو صدا میکنی تا سر بر کنند و به روی خورشید نگاه کنن و لبشون به خنده وا بشه ما رو هم زنده کن و در ما روح جدید بدم و جانهای ما رو به نور روی خودت بخندان
خدایا! ما رو در رنج آفریده ای اما تحمل رنج رو برای ما از عسل شیرین تر کن!
خدایا! به کسانی که در این روزهای عید و شادی و خنده عزادار شدن صبر و استقامت عطا کن
خدایا! چشم ما رو به دور و برمون باز کن تا بتونیم این شبهای عید رو به کام کسانی که نیازمندند خوش کنیم، خدایا ما رو در غفلت خودمون رها نکن
خدایا!... خدایا! ... خدایا! ... دستهای هیچ کس رو از آسمونت خالی بر نگردون
خاک جان یافته است،
تو چرا سنگ شدی؟!
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟!
باز کن پنجره ها را ...
عید بر همه تون مبارک و فرخنده باد
![]()
ما زنها دارای قدرتهای خارق العاده زیادی هستیم، برای نمونه توجه کنید:
۱- توی مترو ایستاده ام و میله را با همراهی بقیه خانمها نگه داشته ایم که نیفتد! من بالای سر دو تا خانم ایستاده ام که گرم صحبتند. یکی از اونها داره با تاسف در مورد مشکلش برای اون یکی دیگه صحبت میکنه و اون یکی به دقت به حرفاش گوش میده و گاهی در تایید سرشو تکون میده و گاهی هم یه رهنمودهایی ارائه میده. به ایستگاه که میرسیم خانم اولیه بلند میشه و به گرمی خداحافظی میکنه و میره! گرفتین چی شد؟ فکر میکنید طول زمانی شروع شکل گیری دوستی و ایجاد و صمیمیت و جدایی این دو تا خانم چقدر باشه؟
اینه دیگه ! من فکر میکنم این توانایی بسیار جالبیه! باور کنید که مسخره نمیکنم خیلی هم جدیم! اگه یه وقتی دلتون گرفت و هیچ کسی نبود که باهاش حرف بزنید یا دلتون نمیخواست که با کسایی که می شناسیدشون حرف بزنید حتما یه سری به واگن خانمها در مترو بزنید! البته برای آقایون متاسفم که نمیتونن از این فرصتهای طلایی استفاده کنن چون احتمالا خانمهای اون واگن با هم همدست میشن و ...!
۲- توی اتوبوس نشسته ایم و منتظریم که آقای راننده بلکه بیاید و حرکت کنیم ، هوا به شدت گرمه و اتوبوس هم که با اون موتور گنده و پر سر و صداش مثل یه بخاری کار میکنه! ۵ دقیقه، ۱۰ دقیقه، ۱۵ دقیقه ... ای بابا پس کجاست این آقای راننده؟( این سوالیه که توی ذهن همه ایجاد شده و بعضیها هم زیر لب با غرولند زمزمه اش میکنن) ۲۰ دقیقه ... نه بازم انگار خبری نیست! یه خانم از جاش بلند میشه و دنبال راننده میگرده به دنبالش صدای بقیه خانمها هم در میاد، بالاخره نهضت خانمهای معترض موفق میشه که راننده رو پیدا کنه و باهاش وارد مذاکره بشه برای حرکت! اما به نظر شما واکنش آقایون در این مدت چی بوده؟!
به نظر من اغلب آقایون جزو حزب محافظه کاران و اغلب خانمها جزو پروتستانها هستند!!
------------------------
پ.ن۱: این هم یه لینک برای اینکه در موردقدرت خانمها بیشتر به فکر فرو برید!
پ.ن۲: اگه از این رنگها خوشتون نیومده خیلی نگران نباشید! من هنوز تصمیم نهاییمو نگرفتم!
پ.ن۳: البته من از جنبش فمینیستی اعلام برائت میکنم ولی این قابل انکار نیست که من خودمونو خیلی دوست دارم!
پ.ن۴: در کل عقیده دارم که زن و مرد هر دو انسانند و به گفته خدا اعتماد دارم که گرامیترین شما نزد خدا با تقواترین شماست. البته هر گاه ما به سرشت اصیل خودمون رجوع کنیم.
اما گاهی فرهنگ و تربیت کار خودشو میکنه!