در ادبیاتِ دینِ من یاد مرگ جایگاه مهمی داره. مرگ چیزیه که یک آدم مومن نباید فراموشش کنه.
اما سوال اینجاست که مرگ باید چه چیز ثانویه ای رو در من ایجاد کنه که یادش بر زندگی من اثر مهمی بذاره؟ آیا باید در وحشت به سر ببرم که اینجا آرام نگیرم که بعد راحت تر از اینجا دل بکنم؟ آیا باید بترسم از شب اول قبر و نکیر و منکر که حواسم باشه دارم چه کار میکنم؟
اگه بخوام نگاهی نقادانه داشته باشم باید بگم که به نظر من یادِ مرگ در اکثر آدمای مسلمانِ دور و برم چیزی جز اضطراب افزایی نداره و اینه که اکثرا ترجیح میدیم یادش رو فراموش کنیم. و واقعا هم آدم باید مرض خودآزاری داشته باشه که هر روز و هر لحظه بخواد به یک موضوع وحشتناک فکر کنه. اونم فکر کردن در این حد که یاد شب اول قبر و هراس و تنهایی و عذاب بیفته!
اما در راستای بازنگری باورها و عقاید چند وقتیه که سعی می کنم برداشت دیگه ای از مرگ داشته باشم.
1- یکبار از آقای حسن زاده آملی شنیدم که راجع به صله رحمها که در قرآن هم اومده و خیلی هم بر سر زبانهاست، صحبت میکرد. برداشت خیلی متفاوت و زیبایی داشت. میگفت که صله رحمها به معنای وصل کردن زندگیهای مختلف آدمی به همدیگه است. یعنی ما 9 ماه در رحم مادر سر می کنیم برای چی؟ برای اینکه آمادگی لازم برای زندگی توی این دنیا رو پیدا کنیم. اعضاء ما باید به حدی از رشد برسن که استعداد زندگی در این دنیا رو پیدا بکنن. بعد از اون ما آماده زیستن در اینجاییم و میایم بیرون. این دنیا هم خودش به منزله رحمی برای دنیای دیگه است. ولی تفاوت این رحم با رحم قبلی اینه که ساختن در اینجا به دست خودمه و خود به خود اتفاق نمی افته. ولی در اصول بنیادی رحم فرقی نمی کنن با هم یعنی اینجا هم محیطی هست با یک سری امکانات که من باید با اونها به بلوغی که برای زاده شدن در دنیای دیگر لازمه برسم.
2- وقتی که خواهرم ازدواج کرد تحولی که در زندگیم اتفاق افتاد من رو به یک برداشت جدید رسوند از مرگ. اون مقطع، مقطعی بود که زندگی اون و ما (شاید بیشتر از همه من) وارد مرحله کاملا جدیدی می شد. این تغییرات برای اون از همه شدیدتر بود. به این فکر میکردم که یکهو از این خونه بریدن و به یک خونه جدید با قوانین جدید رفتن کار راحتی نیست (مخصوصا این که اون از ایران هم رفت.). بعد به نظرم رسید که این خیلی شبیه مرگه! مردن در خانه بابا و دوباره زاده شدن در خانه خودش! مرگ هم شبیه همینه از یک دنیا مردن و در دنیای دیگری زاده شدن.
3- زندگی خیلی شبیه یک پروژه است: باید در یک زمان محدود با یکسری امکانات محدود (هزینه ها)خودت رو با یک کیفیت قابل قبول تحویل بدی! Milestoneهای این پروژه ورود به اجتماع و بازار کار، ازدواج، بچه دار شدن و یکسری چیزای دیگه هستن. و مرگ deadline این پروژه است. و تمام تلاش یک مدیر پروژه موفق اینه که در deadline با در نظر گرفتن اون مثلت سه گانه زمان، هزینه، کیفیت پروژه رو تحویل بده. ولی یه تفاوت کوچیک داره این پروژه با بقیه پروژه ها و اونم اینکه که تو فرصت این که lessons learned رو با خودت به پروژه بعدی ببری نداری ولی این هم راه حل داره میتونی از lessons learned بقیه آدما استفاده کنی و البته lessons learnedهای میانی خودت هم برای فازهای بعدی موثرن. *
پس اهمیت یاد مرگ در اینه که یادت باشه که هر روز به هدفت فکر کنی و حواست باشه که فعالیتهای زندگیت در راستای اون هدف تعریف بشن. یاد مرگ یعنی هدف گذاری در زندگی.
باید به خاطر داشته باشی که اگر اینجا به اندازه کافی تکامل پیدا نکنی ممکنه که در زندگی بعدیت یک آدم ناقص الخلقه (با تعاریف اون دنیا) از آب در بیای. پس با آرامش به این موضوع فکر کن و سعی کن زندگیت رو در راستای رشدت سر و سامون بدی. بدون ترس و اضطراب به موفقیت در این پروژه فکر کن!
تولدت مبارک اگر تو هم امروز زاده شدی!
* البته قبول دارم که مشخص کردن کیفیت نهایی مطلوب کار آسانی نیست!
جواب سوال قبلیمو بدین، میخوام جواب خودمو بگم!
مقصدم میدون فاطمی بود، خودم توی نجات اللهی:
آقا هفت تیر؟ بیا بالا.
توی راه از راننده پرسیدم :
میدونید ماشینهای فاطمی کجای هفت تیر وامیستن؟ همین اول کریمخان.
تقریبا توی میدون رسیده بودیم که یه خطیِ هفت تیر - فاطمی اومد کنارمون. راننده ازش پرسید:
آقا کجا وامیستین؟ همین اول کریمخان.
پیچید جلوش و نگه داشت. سریع پیاده شدم. خطیه وایستاده بود. با خودم فکر کردم که خوب تا خط باهاش میرم، اونجا سوار ماشینی میشم که نوبتشه. از سر کریم خان سرشو چرخوند به طرف میدون ولیعصر؛ هی رفت جلو، هی رفت جلو از داروخونه ۱۳ آبان هم گذشت و من دیدم نه بابا این آقا قصد مسافر سوار کردن نداره. گفتم ای دل غافل حتما فکر کرده من دربست گرفته ام! داشتم توی ذهنم کلنجار میرفتم با خودم که ازش بپرسم که آقا یعنی الان دربسته؟ که با خودم گفتم حالا عیبی هم نداره دیگه دربست میریم دیگه، حالا چقدر میخواد بگیره؟ خوب منطقیش میشه ۴ تا ۳۰۰ تومن یعنی ۱۲۰۰ تومن، ولی توی این شهر بی در و پیکر کی دنبال منطقه؟ لابد میگه خانم دربست آوردمت ۲۰۰۰ تومن میشه. داشتم توی ذهن خودم سر ۱۲۰۰ و ۲۰۰۰ تومن باهاش چونه میزدم و در همون حال هم داشتم پولای توی کیفم رو بررسی میکردم. راستش کلا هم حالا چونه نداشتم و آماده بودم که قضیه رو بسپارم به خودش! بهترین حالت این بود که یه ۲۰۰۰ تومنی داشته باشم حالا یا بقیه اشو میداد یا همه شو بر میداشت دیگه! ولی خوب نداشتم ۲۰۰۰ تومنی! گفتم دختر حالا یه کلام ازش بپرس خودش میگه ۱۲۰۰ یا ۲۰۰۰ دیگه! آقا چقدر میشه کرایم؟ ۳۰۰ تومن! گل از گلم شکفت؛ آخ جون دربست آمدم با ۳۰۰ تومن!
![]()
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که ...
به نظر شما شرط اول قدم چیه؟
توی یه لحظه های به ظاهر ساده آدم گاهی خدا رو می بینه، آنچنان شفاف و واضح و بی گفت و گو که حال آدم جا میاد.
امروز داشتم از سیدخندان میامدم نوبنیاد، کرایه ام میشد ۶۰۰ تومن. تاکسی دیگه از ته صیاد انداخته بود توی صدر که دست کردم توی جیب کیفم که ۶۰۰ تومن در بیارم، یکهو دست و پام یخ کرد و صورتم داغ شد و قلبم شروع کرد به تپش؛ سه تا اسکناس ۵۰ تومنی اونجا بود فقط! در کسری از ثانیه خودم رو تجسم کردم که دارم با شرمندگی تمام به راننده میگم آقا ببخشید ۱۵۰ تومن بیشتر پول همرام نیست و قیافه ناراضیشو قیافه پر از شرمندگی خودم رو دیدم، بعد دیدم که با کلی خجالت پیاده شده ام و دارم به مامان که امشب کلی کار داره - چون مهمون داریم- زنگ میزنم که مامان من موندم توی خیابون با جیب خالی، بیا دنبالم!! در همین کسری از ثانیه ذهنم به دنبال راه حل بهتر بود،و دستم با التماس توی یه وجب فضای کیفم میگشت که یکهو دستم خورد به اون کیف پولی که مخصوص پول خرد بود و شاید در ماه فقط یکی دو روز یادم میموند که با خودم بیارمش، یکهو انگار که یک کوه رو از روی قفسه سینه ام برداشتن، فقط مطمئن نبودم که چقدر پول توشه. اینقدری بود که تا خونه هم باهاش برم! کلی احساس راحتی کردم.
شاید به نظرت مسخره بیاد، ولی اونقدر ممنون خدا شدم که منو از زیر بار این همه شرمندگی که در کسری از ثانیه حس کرده بودم الان زیرش له میشم نجات داد که مدتها بود حس شکر اینطور توی دلم جوونه نزده بود.
آره دیگه! خلاصه یه اتفاق ساده منو اینطوری عمیقا به مسائل عرفانی کشوند امروز!
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر مدعی نکند خدا بکند
آره جونم ... خدا بکند...
اگر گاهي خودمان را گم نميكرديم ديگر چه نيازي بود به آيينه ها...؟
***
وجودم آيينه ايست هزار تكه كه هر تكه اش بخشي از حقيقت را منعكس مي كند،
و من در آروزي يكي شدن اين حقايق تكه تكه ميسوزم...
اگر چه دیده بود پاسبان تو ای دل
بهوش باش که نقد تو را پاسبان نبرد
گنجینه های ادبیات سرزمینم مرا مست می کند ...
دیده ای گاهی کلامی در عمق جانت نفوذ میکند جوری که تازه میفهمی عجب اعماقی وجود دارد در تو؟
یه روانشناسی میگفت که آدم با همه حرکات و رفتار و ظاهرش به دیگران پیغام میده و خودشو معرفی میکنه، حتی لباس پوشیدن آدم معرف آدمه در برخورد با دیگران؛ از این رو من به فکر فرو رفته م که آقای خواستگاری که در مجلس خواستگاری کت و شلوار مارک زارا پوشیده (من شانسی میدونم که زارا مارک معروفیه!) چه شخصیتی داشته!
برداشت اول - ایشان آدمی هستند که به پوشیدن لباس مارک دار علاقه دارند و لباس مارکدار پوشیدن برای ایشان مثل آب خوردن است برای من، یعنی دیگر اینقدر برایشان عادی شده که اصلا به این مساله فکر نمی کنند که من لباسم مارکدار هست یا نیست.
برداشت دوم - ایشان آدمی هستند که به پوشیدن لباس مارک دار علاقه دارند و نشان دادن اینکه لباسشان مارکدار است برایشان اهمیت دارد.
برداشت سوم - ایشان آدمی هستند که به اعتماد به نفس احتیاج دارند و لباس مارکدار به ایشان احساس اعتماد به نفس می دهد!
بد میگم؟
بعدا نوشت، برگرفته از نظرات دوستان:
برداشت چهارم- ایشان آدمی هستند که رفته اند کت و شلوار بخرند، از این کت و شلوار خوششان اومده اصلا هم نمیدونسته اند که مارک زارا یه مارکه معروفه یا شاید اصلا براشون مهم هم نیست که مارک اصلا میتونه چیز مهمی باشه، از فرم کت و شلوار خوششون اومده و خریده اندش.
برداشت پنجم- ایشان آدم پولداری نیستند، اما میخواهند شیک به نظر برسند بنابراین براشون مهم نیست که زارا اصل هست یا نه، میخرندش.
برداشت ششم- ایشان آدم پولداری نیستند، اما میخواهند شکی به نظر برسند و میخواهند هم که شیکیشان اصل باشد، بنابراین پای لرز خربزه خوری نشسته و هزینه اش را می پردازند.
برداشت هفتم- ایشان آدم پولداری هستند، براشون مهم نیست که در نظر دیگران چگونه به نظر برسند به خاطر دل خودشون که مارک دوست دارند لباس مارکدار می خرند.
پی نوشت: کلا نمیخوام راجع به کسی قضاوت کنم یا اینکه کسی رو مسخره کنم، اولا دیدن مارک زارا روی آستین کت یه آقا منو برد به این فکرا چون اصولا برای من مارک چیز مهمی نیست، برام بیشتر مهم کارکرده. اینه که رفتم تو فکر اینکه کسی که مارک روی لباسشه آیا براش مهم بوده که باشه یا نه! دوما که ذهنم داره شیطونی میکنه و من بهش دارم میدون میدم.
الهام گرفته شده از حرف سمیه: تظاهر کردن به اینکه بعضی چیزا برات مهم نیست، شاید همونقدر زننده است که تظاهر کردن به اینکه بعضی چیزا برات خیلی مهم ان!
یه وقتا دارم میخندم، آرومم، زندگی خوب میگذره.
همین طوری که من میخندنم، خدا یواشکی، پیمونه پیمونه، یه چیزی میریزه توی قلبم! قلبه هی سنگین میشه، سنگین میشه، سنگین میشه... تا اینکه وقتی که پیمونه خدا اندازه شد و قلبم پر، یهویی چشمام خیس میشه...!
کتاب "این مردم نازنین" قصه های رضا کیانیان با مردم رو بهتون توصیه می کنم:
کوچولو کوچولو از خاطرات برخوردهای مردم با خودش وقتی که توی کوچه خیابونا و همه جاهای معمولی زندگی رفت و آمد داره نوشته؛
وقتی مردم مرا می بینند، واکنشهای متفاوتی دارند. یکی می خندد، یکی نگاهش را می دزدد، یکی از دور دستی تکان می دهد. اما چند سال پیش در اصفهان یکی مرا دید و شناخت. آمد جلو و با لبخندی پرسید: خوشتون اومد شناختمتون؟
با لحنی گفت که مرا بدهکار کرد. طوری گفت که باید تشویقش می کردم و جایزه ای به او میدادم. فکر کردم یکی هم اینجوری است. اما در سفرهای بعدی به اصفهان، باز هم با این لحن و همین جمله روبرو شدم. خوشتون اومد شناختمتون؟
همه چی معمولیه، آفتاب درمیاد، روز میشه، بنا به اقتضای روز کار میکنی، با آدما در می آمیزی، چیز یاد میگیری، خسته میشی، عصبانی میشی، مهر میورزی، شاد میشی، لبخند میزنی، عصر میشه میری خونه، خستگیتو می سپری به یک لیوان چای داغ، شب میشه، میخوابی، خواب می بینی... دوباره فردا میشه...
اما گاهی توی این روزهای معمولی یه چیزایی سر راهت قرار میگیره، یه چیزایی از جنس کلمه، لباسشون کلمه است، جنسشون نمیدونم چیه... وقتی که میخونی می بینی بدجوری درستن، بدجوری... دلت میخواد ندیده اشون بگیری و میگیری... ولی میدونی که هستن، درستن، درست...

